Translate

Saturday, May 12, 2012

کوروش بزرگ


کوروش بزرگ (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، همچنین معروف به کوروش دوم نخستین شاه و بنیان‌گذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است.
ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی سرزمین‌های ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.
تبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌رسد که برای چند نسل بر انشان(شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند.

سکندر مقدونی


سکندر مقدونی

اسکندر مقدونی (۳۵۶ تا ۳۲۳ پیش از میلاد) مشهور به اسکندر گُجَسْتَک (ملعون) ، کشورگشای قرن چهارم پیش از میلاد بود.
نام
اسم این پادشاه مقدونی الکساندر بود و مورخین عهد قدیم هم چنین نوشته‌اند ولی مورخین قرون اسلامی او را اسکندر یا اسکندر الرومی   نامیده‌اند و بعضی هم اسکندر المقدونی (روم را باید بمعنییونان یا مقدونی فهمید زیرا بیزانس یا روم شرقی را در زمان ساسانیان و قرون اولیهٔ اسلامی روم میگفتند). اگر رعایت ترتیب تاریخ را بکنیم او در میان پادشاهان مقدونیه اسکندر سوم است زیرا چنانکه در جای خود ذکر شده‌است دو اسکندر نام دیگر قبل از او بر تخت مقدونی نشسته بودند، ولی مورخین عهد قدیم او را غالباً اسکندر پسر فیلیپ نامیده‌اند (در عهد قدیم معمول نبود که پادشاهان هم اسم را با اعداد ترتیبی ذکر کنند) و مورخین جدید اسم او را عموماً اَلِکساندر مقدونی یا آلکساندر کبیر نوشته و مینویسند. در داستان‌های ما او را اسکندر گفته‌اند، ولی از کتب پهلوی مانند کارنامهٔ اردشیر بابکان و بعضی دیگر دیده می‌شود که در ایران قدیم او را اَلِکسندر یا اِلِکساندر مینامیدند.
پدرش فیلیپ دوم بود و مادرش اُلمپیاس دختر نه‌اوپ‌تولم پادشاه مُلُس‌ها. ملس‌ها مردمی بودند یونانی که در درون اپیر نزدیک دریاچهٔ اِپئوم‌بوتی یا ژانین کنونی سکنی گزیده بودند و پادشاهان این مردم از خانوادهٔ اِآسیدها بشمار می‌رفتند و این خانواده هم نسب خود را به آشیل پهلوان داستانی یونان در جنگ تروامیرسانید. بنابراین چون پادشاهان مقدونی عقیده داشتند که نژادشان به هرکول نیم‌ربّ‌النوع یونانی میرسد مورخین یونانی نسب اسکندر را از طرف پدر به نیم‌ربّ‌النوع مزبور و از طرف مادر به آشیل پهلوان داستانی میرسانند. (پلوتارک، اسکندر، بند۲). تولد اسکندر در شهر پِلا در ژوئیهٔ (۱۰ تیر تا ۹ اَمرداد) ۳۵۶ ق.م. بود و در سن ۲۰ سالگی بتخت نشست. زائد نیست گفته شود که در داستان‌های ما اُلمپیاس مادر اسکندر را ناهید نامیده‌اند.
کودکی و جوانی اسکندر

امیر محمد افضل و محمد اعظم خان













در ابتدای سلطنت امیر شیرعلی خان در هرات دو برادر او از این وضعیت رضایت نداشتند. سردار عبدالرحمن خان که در بخارا فراری بود به بلخ بازگشت و توانست با لشگرکشی کابل را تصرف کند و همراه عمویش «محمد اعظم خان»، پدرش «محمد افضل خان» را که در غزنی محبوس بود آزاد نماید و امارت کابل را به او بسپارد امّا در فاصلۀ زمانی بسیار کم «امیر محمد افضل خان» وفات یافت و برادرش «محمد اعظم خان» توانست به پشتیبانی برادرزاده اش، عبدالرحمن خان جانشین او شود. در عین حال عبدالرحمن خان از این سلطنت چندان رضایت نداشت و صرفا به خاطر مخالفت با امیر شیر علی خان آن را تأیید کرد. لذا کابل را ترک کرد و به ترکستان رفت، به تعقیب آن «امیر محمداعظم خان» نیز در مقابل لشگرکشی شیرعلی خان شکست خورد و به طرف ترکستان متواری گردید. عمر حکومت دو برادر محمد افضل خان و محمد اعظم خان بسیار کوتاه بود و هیچ کدام مجالی نیافتند که در ساحۀ امور داخلی و یا خارجی به ابتکار دست زنند و نظر و روش خاص را آشکار سازند.
امیر محمد یعقوب خان

امیر شیرعلی خان


Sher Ali Khan.jpg 



شیرعلی‌خان
دوران۱۸۶۳ تا ۱۸۶۶
۱۸۶۸ تا ۱۸۷۹
لقب(ها)دومین امیر افغانستان
زادروز۱۸۲۵
زادگاهافغانستان
مرگ۲۱ فوریه ۱۸۷۹
محل مرگمزار شریف، افغانستان
پیش ازنوبت اول محمدافضل‌خان
نوبت دوم محمدیعقوب‌خان
پس ازنوبت اول دوست‌محمدخان
نوبت دوم محمداعظم‌خان
دودمانسلسله بارکزایی
ا








دورۀ سلطنت اول مر شـیرعلی خان که از آخر 1278 تا اوائل 1283 هجری قمری تقریباً چهار و نیم سـال طول کشـید دوره ایسـت که امیر با همه آرزو های نیکی که برای خدمت مملکت در دل داشـت، آنی از مظاهرات ادعا جویانۀ برادران خویش رهائی نیافت. این دوره درست شـبیه دورۀ زمان شـاه اسـت که با برادران سـدوزائی خویش مواجه شـده بود. از رزمت و تخته پل و قندهار و هزاره جان برادران امیر سـردار محمد اعظم خان، سـردار محمد اسـلم خان، سـراد محمد افضل خان، سـردارد محمد امین خان علیه او برخاسـتند و امیر با اینکه در مراحل اولی در جبهات جنوب، شـمالی و غرب کامیابی حاصل کرد و بالاخره در مقابل مغلوبین خویش مغلوب شـد.
 ((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
برخلاف تیمور شـاه سـدوزائی که تا وقت وفات کسی را از میان پسـران خویش ( تعداد اولاد ذکور او را 24 نفر تخمین کرده اند ) ولایت عهدی و جانشینی تعیین نکرد، امیردوسـت محمد خان که اصلاًً از شـاه سـدوزائی بیشـتر پسـر داشـت و در حدود 12 نفر آن بعد از امیر حیات داشـتند، در طول زندگانی سـلطنتی خویش همیشـه به این امر مهم متوجه بود چنانچه [چنانکه] اول پسـر بزرگ خویش سـردار غلام حیدر خان را به ولایت عهدی تعیین نمود و چون مشـارالیه وفات یافت، سـردار شـیرعلی خان را به جانشینی برگزید. قراریکه در مبحث « روزهای اخیر امیر دوسـت محمد خان » نوشـتیم در پایان سـال 1278 هجری قمری در حالی که یک طرف محاصرۀ طولانی هرات به مرحلۀ اخیر بحرانی رسـیده و از جانب دیگر خود امیر کبیر به بسـتر مریضی افتاه بود، شـهزاده شـیرعلی خان را بار دیگر در حضور شـهزادگان و بزرگان ملی و سـران نظامی جانشـین حویش خوانده و در حیات خود امور سـلطنت را به وی مفوض نمود و با این تصمیم عاقلانه کمال تدبیر و احتیاط به خرچ داد تا در چنین یک موقع باریک از ادعا های حسـادت آمیز شـهزادگان جلوگیری نموده باشـد. ولی متأسفانه قراری که رویداد های تاریخ نشـان می دهد با اینکه سـلطنت تحت نظر امیر دوسـت محمد خان برای سـراد شـیرعلی خان مسـلم شـد و ارکان آن تقویت یافت معذالک هنوز گلیم فاتحه خوانی امیر کبیر جمع نشـده بود که شـاه جدید مورد تهدید ادعا ها و نقشـه های برادران قرار گرفت.

دوست‌محمد خان



دوران
از ۱۸۴۳ تا ۱۸۶۳
لقب(ها)
امیر افغانستان
زادروز
زادگاه
مرگ
محل مرگ
پیش از
پس از
دودمان


امیر دوست‌محمدخان، اولین امیر افغانستان از خاندان بارکزی (۱۲۴۲ – ۱۲۵۵ ه‍. ق.) که سلسلهٔ ابدالی یا درانی را برانداخت.
یکی از نتایج رقابت و جنگ‌های متعدد سـدوزائی و بارکزائی این شـد که هرات به صورت یک منطقهٔ مجزی مدتی در دسـت شـهزادگان و رؤسـای ضعیف النفس و بی سـجیهٔ سـدوزائی و الکوزائی بماند و ضعف و حفظ جان و منافع ایشـان را گاه گاه به قبول منت قاجاری‌ها وادار سـازد. در پایان این غوغا در حالیکه باریکی موضوع جنبه آفاقی پیدا کرده بود، سـردار سـلطان احمد خان حکومتی در هرات قایم کرد و روز‌های اخیر حیات و سـلطنت امیر دوسـت محمد خان حتا آخرین سـال حیات سـلطنت او برای حل هرات در پیرامون شـهر تاریخی گذشـت و فتح هرات آخرین کامیابی بود که پادشـاه سـالخورده در بسـتر مریضی 
جشـن شـادمانی آنرا گرفته و با روح آرام دو هفته بعد وفات کرد.

جنگهای شـاه محمود و شـاه شـجاع



888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
شـاه محمود سـدوزائی روزی شـاه زمان را کور سـاخت و در بالاحصار در محبس انداخت، قریب چهار سـال از این واقعه گذشـت تا روزی شـاه شـجاع در همین بالاحصار شـاه محمود را بجای شـاه زمان محبوس سـاخت و برادر عینی خود را که پیر مرد نابینایی بیش نبود آزاد سـاخت. بین این دو روز یعنی جریان تقریباً چهار سـال یک سـلسـله جنگها میان شـاه محمود و شـاه شـجاع الملک با میان قوا و سـراداران ایشـان بوقوع پیوسـت که در تاریخ بنام جنگ های باسـول، اشـپان، کوژک، ارغسـتان، قلعهءقاضی، بالاحصار شـهرت دارد. در طی این جنگها طبعاً گاهی یکی و گاهی دیگری چربی میکرد تا اینکه بالاخره شـاه شـجاع از راه مناطق جنوبی مملکت وارد کابل شـده پایتخت را متصرف شـد و به سـلطنت اول شـاه محمود خاتمه داد.
 888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
بعد از اینکه زمانشـاه، شـاه بخت برگشـته اسـیر گردید و کور سـاخته شـد و در محبس بالاحصار افتاد، شـاه محمود در کابل بر تخت نشـسـت ( 1216 ـ 1217 هجری قمری ) درین وقت هنوز دامنهء سـلطنت درانی افغانسـتان وسـعت خوبی داشـت. از غوریان تا ماورای کشـمیر و اتک تمام بلوچسـتان و دیره جات و کل نقاط افغان نشـین کوه های سـلیمان و سـقیید کوه، حوزه سـرسـبز حاصل خیز پشـاور خطهء زیبای کشـمیر، قلعهء معروف اتک جزء آن بود. فقط در پنجاب تازه رنجت به اغوای فرنگی ها علم بغاوت بلند کرده بود و سـرنوشـت ولایت مذکور مدت طولانی بکار داشـت تا میان قوای افغان و سـک به صورت قطع معلوم شـود.

زمان شـاه ابدالی




احمد شـاه هـر وقـیکه به هـند حمله کرد، تا هـر جا خواسـت رفـت ولی زمانشـاه با مسـاعـدتی که پنجاب درین وقـت جزء قـلمرو سـدوزایی بود چندین مرتبه تا لاهـور آمد ولی قـدمی فـراتر گذاشـته نتوانسـت. چرا؟
کشـتی های کمپنی هـند شـرقی که چندی قـبل در کرانه های آفـتاب برآمد هـندوسـتان لنگر انداخـته و در اثـر فـتح پانی پت و شـکسـت جبهه مهارته بدسـت نیروی افغانی راه حرکت و پیشـروی اش در خاک هـند صاف شـده بود از حوزهء گنگاه به طرف غرب پیش آمده و در زمان سـلطنت زمانشـاه در حواشی پنجاب شـعـبده بازی میکرد
می گویند که عمال کمپنی هـند شـرقی و به خصوص کسـانیکه از نظر سـیاسـت تأمین مفاد این دسـتگاه عجیب اسـتعمار را در « نه دانگ» هـندوسـتان به عـهده داشـتند. از توجه ( ناپلیون ) و ( تزار) به خاک های هـند در هـراس بودنـد. این حرفها درسـت اسـت ولی بیشـتر این توهم بعـد از 1799 برای کارفرمایان کمپنی پیدا شـد و آنهایی که درکلکته رشـته های شـبکه دوانی را در دسـت گرفـته بودند، با نظر تیزبین خویش سـه چهار سـال قـبل درک کردند که خطر اول و مدهـش هـمین زمانشـاه سـدوزائی پادشـاه افغانسـتان اسـت که هـر سـالی یک مرتبه قوائی از کوه نشـینان تیرا و سـفـید کوه و خیبر را با خود گرفـته و از لاهـور آخرین شـهر 
سـرحدی خویش، اقطار بلاد هـندوسـتان را بلرزه در می آورد.

تیمور شاه ابدالی

تیمورشاه درانی
دوران۱۷۷۲-۱۷۹۳
لقب(ها)دومین امپراتور افغانستان
زادروز۱۷۴۸
زادگاه-
مرگ۱۸ مه ۱۷۹۳
محل مرگکابل
پیش اززمان شاه درانی
پس ازاحمدشاه درانی
دودمانسلسله درّانی
پدراحمدشاه دران

دومین شاه افغانستان از سلسلة درّانی * (اَبدالی ) و بزرگترین پسر احمدشاه درّانی . تیمورشاه در 1155 در مشهد به دنیا آمد (درّانی ، ص 148؛ غبار، ص 372). نادر افشار طایفة درّانی را از قندهار به خراسان کوچ داده بود. پس از کشته شدن نادر در 1160 و حملة احمد شاه به قوچان و گریز احمدشاه از آنجا، تیمور در کَلات باقی ماند (درّانی ، همانجا؛ حسینی 


منشی ، ص 83؛ مرعشی صفوی ، ص 88). احمدشاه پس از تثبیت حکومت خود، به قصد پس گرفتن تیمورشاه ، به خراسان رفت و با شاهرخ میرزای افشار صلح کرد و تیمور را با خود به هرات برد و حاکم آنجا کرد (درّانی ، همانجا).



در 1167 تیمور به ولیعهدی انتخاب شد. در همان سال به سبب حملة احمدشاه به خراسان و دور بودن احمدشاه از افغانستان ، تیمور نایب السلطنه نیز شد (حسینی منشی ، ص 170، 272). تیمورشاه سال بعد از لاهور به هرات بازگشت (درّانی ، همانجا) و از آن پس تا زمان فوت احمدشاه ، حاکم هرات بود. وی پس از شنیدن خبر بیماری پدرش عازم کابل شد ولی احمدشاه ــ که به سبب بدگوییهایی که از تیمورشاه 

Friday, May 11, 2012

احمد شاه ابدالی

احمد شاه ابدالی

(۱۷۷۳-۱۷۴۷)

سیر تکامل فیودالیزم در بین اهالی قندهار و مبارزه دوام دار مردم علیه استیلای خارجی، زمینه تشکیل یک دولت مرکزی قوی را در افغانستان مهیا کرده بود. این است که دولت ابدالی بقیادت احمد شاه تاسیس شد. احمد شاه در سال مرگ پدرش زمان خان در شهرِ هرات متولد شد (۱۷۲۲). چون محمد خان ابدالی رقیب پدرش بحکومت هرات منتخب گردید، مادر احمد شاه با طفل خود به شهر فراه نقل مکان نمود. از آن بعد تا استیلای نادرشاه خراسانی در هرات و فراه، احمد شاه در هیچ گونه فعالیت سیاسی و نظامی برادرش ذوالفقار خان شرکت نداشت. از آن بعد او با برادرش به دربار پادشاه غلجائی قندهار (شاه حسین) پناهنده شده و در آن جا محبوس سیاسی گردید. وقتیکه نادرشاه در سال ۱۷۳۸ شهر قندهار را فتح نمود، ذوالفقار خان را در مازندران ایران تبعید و در آن جا مسموم کرد. احمد شاه در مازندران باقیماند و این وقت ۲۰ ساله بود که به دربار نادرشاه رسید. نادر اورا در زمره افسران نظامی افغانی خود قبول کرد و بعد از آنکه اخلاق و کفایت اورا بدید، قوماندانی قطعات ابدالی و ازبکی را به او داد. پس از این احمد شاه تا زمان مرگ نادر در دربار و اردوی او باقیماند.

اولین ها

1.     اولین پادشاه: احمد خان ابدالی، پسر زمان خان، از فرماندهان نظامی نادرشاه افشار بود. بعد از آن كه نادر در قرحان به قتل رسید، احمد خان از اردوی نادر جدا شد و به سمت قندهار حركت كرد. احمد شاه درانی در سال 1160هـ . در قندهار توسط سرداران و بزرگان افغانستان به پادشاهی رسید و در سال 1186هـ . از دنیا رفت. او اولین پادشاه و مؤسس افغانستان نوین است.

پخش برنامه های بی بی سی فارسی

پخش زنده برنامه بی بی سی فارسی
برای تماشه برنامه های زنده بی بی سی فارسی به ادامه مطلب بروید










امیر عبدالرحمان پس از صد سال سخن می گوید



09:08 ق.ظ 2012/05/12



نویسنده: بشیر احمد



ظالم ترین فرد درتاریخ معاصر افغانستان



دروغ بزرگ حکوت
شاید بارها در متن کتب درسی به این موضوع بر خورده باشیم که، موسس افغانستان معاصر احمد شاه بابا(احمد شاه ابدالی) می باشد. اما بر خلاف تبلیغات رسمی حکومت های گذشته تحقیقات مستقل و به دور از تبعیض روشن می سازد که افغانستان با مرز ها و واحد جغرافیایی فعلی آن توسط امیر عبدالرحمان خان تاسیس گردیده است؛ و افغانستان احمدشاه ابدالی دارای شکل کنونی نبوده وبلکه بیشتر به سوی پاکستان و کشمیر توسعه داشته؛ و در مقابل قتغن سابق(بدخشان، تخار، قندوز و بخشهای از ازبغلان، سمنگان و بلخ)از امیر مظفر_ حاکم بخارا اطاعت می کرده و هزاره جات دارای استقلال داخلی بوده است.

افغانستان با نقشه فعلی آن برای اولین بار در عصر امیر عبدالرحمان خان و به همکاری و دستور دیورند(فرستاده هند برتانیوی)تثبیت و تحدید گردید.



� ستم بر هزاره

بدون شک امیر عبدالرحمان سیاه ترین چهره و جابر ترین فرد در تاریخ سیاسی معاصر افغانستان است .او برای تثبیت و استحکام قدرت خویش بیشترین کشتار و بد ترین جنایات را مرتکب گردید. 62فیصد جامعه هزاره به دست او قتل عام گردید. هزاره جات با تمام منابع اقتصادی، انسانی و فرهنگی آن نابود و تاراج شد و بیشترین ساحات و زمینهای های حا صل خیز آن توسط لشکر امیر پس از نابودی و فرار ساکنان آن برای همیشه غصب و تصرف شد.

� تاراج نورستان

نقشه و شکل تاریخی نورستان در اثر حمله لشکر خشن، بی رحم و وحشی امیر تغییر نمود و هزاران نفر از ساکنان آنجا قتل عام گردید و در پهلوی آن، هزاران دختر و پسر جوان نورستان به بهانه مسلمان نبودن به غنیمت برده شد.

� ستم بر ازبکها و غلجایی ها

ازبکها و ساکنان ترکستان افغانستان نیز در پی حمله و اشغال مناطق آنان به وسیله امیر شاهد قتل عام های بزرگ گردید وبافت اجتماعی آن نیز دست خوش دسیسه و تغییر توسط ناقلین غیر بومی گردید .حتی جامعه برادر پشتون نیز از جنون و استبداد امیر در امان نماند. طایفه بزرگ غلجایی بارها مورد حمله امیر قرار گرفت و بزرگان آنان به قتل رسیدند.

بهر ترتیب عبالرحمان در تاریخ معاصر افغانستان، نامیست، سیاه وعجین با خون و خشونت وجنایت! جنایات تجاوزات، قتل عامها، غارتها و ویرانی های عبدالرحمان در افغانستان شباهت زیاد به جنایات هتلر در اروپا و استالین در شوروی سابق دارد و چه بسا که او در حیطه قدرت خویش بسی فجیع تر و وحشیانه تر از هتلر و استالین عمل نموده است.

� سرمنشه فتنه

به باور بسیار از کارشناسان مسایل سیاسی و اجتماعی افغانستان اغلب کینه ها نفاقها و کشتار های اخیر ریشه در عملکرد و دسیسه های عبدالرحمان دارد.او دیوارهای این سرزمین را با استخوان و خون اقوام محکوم بلند نمود! احمد رشید_ کار شناس بر جسته منطقه در کتاب (طالبان، اسلام، نفت و بازی بزرگ جدید) زمانیکه در مورد قتل عام هزاره ها ازبکها و تاجکها تو سط طالبان سخن میگوید یادآور میشود: " ریشه بسیاری از خصومت های قومی اخیر وکشتارهای پس از 1977 را که در شمال روی داد میتوان در سیاستهای امیر آهنین[ جابر] جستجو کرد." ص 34.

� هواداران عبدالرحماندر کانادا، حلقه" افغان رساله"

شگفتا، که ذهن و اندیشه بعضی از هموطنان آنقدر عجین و آلوده به تبعیض و تعصب است که در متمد نترین شهر های جهان مانند، تورونتو که پلورالیزم، صلح دوستی و احترام یکسان به تمام انسانها( صرف نظر از تعلق نژادی و زبانی) در آن موج می زند عکس عبدالرحمان جابر، جانی و انسان کش را در نشریه شان به چاپ می رسانند و از آن به عنوان پادشاه قابل افتخار نام می برند.

� امیر عبدالرحمان از زبان خودش

باور و یقین کامل وجود دارد که زندگی صلح آمیز و انسانی در دنیای امروز فقط در سایه مدارا و پلورالیزم ممکن و میسر است و الا اصرار به تعصب و "جهل قدیم" هیچ پیامدی جز بقا و تکرار نسلهای جهل پسند و انسان کش نخواهد داشت. بهر ترتیب آنچه در ذیل می خوانید، بخشهای از خاطرات امیرعبدالرحمان خان است که توسط منشی آن_ سلطان محمد تحت عنوان" تـاج التواریخ" در زمان حیات امیر و به فرمان او به رشته تحریر درآمده است. جلد که فراز های آن نقل قول گردیده است: (تاریخ طبع 1375 پشاور)



ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم حافظ



� کودکی با دستهای خون آلود

روانشناسان غالباً با مطالعه و تحقیق تلاش می نمایند تا بدانند که دلیل ستم و ظلم پیشگی حکام مستبد زاییده عوامل بیرونی است و یا نه، آنان دچار جنون وسادیسم بوده و اختلال روانی شان در ستم پیشگی آنان نقش دارد.

آیا امیر عبدالرحمان دیوانه بوده؟

امیر عبدالرحمان در صفحات اول کتاب خاطراتش یاد آور میشود که وی در سن ده سالگی یکی از نگهبانان خودش را به قتل رسانده است وبه همین دلیل پدرش افضل خان که درآن زمان حاکم ترکستان بود اورا به اتهام دیوانگی یکسال محبوس نموده است.

� معلم مشکوک

آیا امیر عبدالرحمان دست پرورده جواسیس استعمار و بیگانه است؟

امیر عبدالرحمان:"سپهسالار کل قشون پدرم، یک نفر انگلیسی به نام شیر محمد خان بود که تغییر مذهب داده بود[؟!]این صاحب منصب را که در انگلستان به اسم کمبل معروف بود در سال 1250ه ق درجنگ قندهاربا شاه شجاع لشکر جد م اسیر نمودند؛ مشارالیه صاحب منصب شجاع نظامی، خیلی زرنگ و طبیب خوبی بود و مرا خیلی دوست می داشت رتبه سپهسالاری تمام قشون بلخ را که تعداد آن سی هزار و پانصد نفر بودند دارا بود. روزی شیر محمد خان(کمبل) از پدرم خواهش نمود که مرا به جهت تعلیم نظامی به او بسپارد تا قبل از وفات خودش علوم و فنون خودرا به من آموخته باشد. پد رم خواهش مشار الیه را پذیرفته به من حکم داد هروزه به جهت دو ساعت نزدت مشارالیه بروم و او هر قدر ممکن است بدون اینکه مرا بگذارد وقت ضایع کنم به من تعلیم بدهد، من به طیب خاطر قبول نموده مشغول تحصیل شدم."(تاج التواریخ ص 23)

� مشک عالم یا موش عالم

آیا امیر عبدالرحمان نسبت به جامعه برادر پشتون مهربان بوده است؟

امیر عبدالرحمان:" یکی از ملا های کاکر موسوم به آخوند عبدالرحیم که نسبت کفر به من داده بود در خرقه شریف متحصن شده بود، حکم دادم سگ ناپاکی مثل او نباید در جای مقدس مذکوره بماند لهذا اورا از عمارت آنجا بیرون کشیده به دست خودم اورا کشتم." تاج التواریخ ص 217

امیر عبدالرحمان نسبت به مردم شریف شنواری اینگونه اهانت می کند:" گردوصد سال کشی رنج ودهی زحمت خویش مار وشنواری وعقرب نشود دوست به تو....طوایف منگل وزرمت سرکوب شدند." ( تاج التواریخ ص 235)



عبدالرحمان در مورد غازی مشهور_ ملا مشک عالم چنین بی ادبانه سخن می گوید:" ملایی معروف به مشک عالم که من اورا موش عالم می گفتم و این اسم نسبت به اسم اول مناسب تر بود به این دلیل که صورتش مثل صورت موش وحرکاتش مذموم و با آنهایی که اسم خودرا غازی گذاشته بود ......حکم دادم از قندهار به محال حوتکی رفته از هر خانه یک قبضه شمشیر ویک لوله تفنگ به طور جریمه اخذ نماید." (تاج التواریخ ص 244)

جنگ با غلجایی ها:" در تمام اندره و هوتکی وتره کی و سایر طوایف غلجایی آشوب عمومی برپا گردید وطوایف مذکور عیال و اطفال خودرا به میان طایفه وزیری، ژوب وهزاره فرستاده و خودشان به جهت جنگیدن با عساکر من حاضر شدند. "(تاج التواریخ247)

� مستبد با کفایت یا نوکر چرب زبان

آیا امیر عبدالرحمان نوکرخاضع، مطیع و چرب زبان روسیه وانگلیس بوده است؟

بامطالعه تاریخ سیاسی افغانستان به موضوع بر می خورید که روشنگر خاصیت مشترک اغلب حکام ظالم و چاکر منش در سیصد سال گذشته بوده است.امیر عبالرحمان واکثر اجداد و اسلاف و کاکا ها و کاکا زادگانش علی رغم قساوت و بی رحمی نسبت به هوطنانش در مقابل بیگانگان دست گدایی و سرپرتعظیم داشته اند.

عبدالرحمان زمانیکه از دست شیر علی خان به جانب روسیه فرارمیکند خطاب به فرمانفرمای روس می نویسد:" به امپراتور پنا آورده ام هر چه به من عنایت شود قبول میکنم."( تاج التواریخ ص 155)

"یازده سال دراین شهر(سمرقند)که مال روسها بود به سر بردم و اغلب اوقات خودرا به سواری و شکار می گذرانیدم...اگر بین مامورین روس مذاکره پول می آمد می گفتم وجهی که شما به جهت مخارج به من میدهید بیشتر از آنست که من استحقاق داشته باشم.از خداوند مسئلت می شود که دولت شمارا به عوض این مهربانی که نسبت به من مینماید پایدار داشته باشد. (تاج التواریخ ص 157-158)

و حالا در پیشگاه انگلیس:" گریفن صاحب مجدداً کاغذی به من نوشته سعی نموده مراوادارد به کابل رفته عنان سلطنت افغانستان به دست بگیرم در ماه جمادی الثانی سال 1297 ه ق جواب مراسله اورا به قرار ذیل نوشتم: دوست عزیز، من از دولت انگلیس امید زیاد داشته و دارم و دوستی شما تصدیق صحبت واندازه خیالات مرا می نماید... دولت انگلیس توقع دارند کدام دشمن ایشان را دفع نمایم. دولت انگلیس چگونه منافع را وعده میدهد ...در عوض چگونه خدمات را توقع دارند."( تاج التواریخ ص 199)

� دیورند، مرز که با شش لک رسمیت یافت.

آیا عبدالرحمان با معامله بخشهای از سرزمین افغانستان وامضای معاهده دیورند بزرگترین خیانت ملی را مرتکب نگردیده است؟

عبدالرحمان:" من ادعای حقوق خود را در باب استانسیه راه آهن چمن نو وچغایی و باقی وزیرستان وبلند خیل وکرم وافریدی و باجور وسوات ودیر وچیلاس وچترال ترک نمودم هر دو طغرا قرارداد نامه را در باب سرحدات که معین شده بود خودم و اجزای سفارت مهر و امضا نمودیم و در قرارداد نامه مذکور ذکر شده بود چون دولت افغانستان به طور دوستی ادعاهای خودرا در باب بعضی ولایات چنانکه قبلا مذکور شده است قطع نمود، لهذا به عوض این همراهی وجه اعانه که سال دوازده لک روپیه دولت هندوستان[هند برتانیوی] تا به حال می پرداخت بعد ازاین سالی هجده لک روپیه خواهد بود. (تاج التواریخ ص 421)

� دیورند معاهده صد ساله یا ابدی؟

امیر عبدالرحمان در پای معاهده دیورند چنین می نگارد:" امنیت و اتفاق بین این دو دولت برقرار گردید.از خداوند مسئلت مینما یم این حسن نیت و موافقت تا ابد مستدام باشد."( تاج التواریخ ص 423)

آیا امیر عبدالرحمان علاوه به دها قتل عام ده ها انسان بیگناه را به دست خویش به قتل رسانیده است؟

در جنگهای امیر در قتغن در مورد صاحب منصب های شورشی:" هشت نفر کاپیتان را حکم دادم به دهن توپ گذاشتند."( تاج التواریخ ص 50)

عبدالرحمان:" تجار بدخشانی را که 50 نفر بودند ولی من حکم دادم همه آنهارا به دهن توپ گذاشتند ...در جواب قاصد میر جهاندار که پرسیده بود چرا رعایایش را حبس نموده ام من بون تکلمی به نوکر هایم حکم دادم ریش وسبیل اورا بکنند و بعد اورا جایی که بقیه استخوانهای اجساد تجار افتاده بود با خود برده نشان دادم."(تاج التواریخ ص 53-54)

� تملق بشر یا نماز خدا؟

آیا عبدالرحمان در عین ستم پیشگی چاپلوس نیز بوده است؟

عبدالرحمان در دربار امیر مظفر حاکم بخارا: "در این بین امیر واردشده، حضار برخواستند دست امیررا بوسیدند من هم چنین کردم"تاج التواریخ ص47)

"امیر[امیر مظفر] آمده جلو من ایستاده تکبیر گفت همه به او اقتدا نمودیم من دیدم سربند از بند های امیر بازشده است بعد ازسجده امیر نمی توانست از ترس اینکه عمامه اش بیفتد سر خودرا ازسجده بردارد من نتوانستم تحمل نمایم امیر به این بزرگی مفتضح شود فوراً نماز خودرا شکسته پیش رفته بندهای عمامه اورا بستم."( تاج التواریخ ص 65)

� کله منار

آیا جنون و جنایت عبدالرحمان تا آن حد بوده که از سر انسان کله منار بسازد.در کتاب" کله منار ها در افغانستان" موارد متعدد از کشتار و کله منار های که توسط امیر عبدالرحمان بنا شده ذکر گردیده است ولی عبدالرحمان در خاطراتش فقط به یکی از آنها اعتراف نموده است.

در جنگهای قطغن: "از طرف دشمن سه هزار نفر درمیدان جنگ کشته شد ...من حکم دادم منار از سر های مقتولین دشمن ساختند تا بقیه خائف شوند."(تاج التواریخ ص 39)

� دوست نامرد

آیا امیر عبدالرحمان علی رغم قساوت و بی رحمی اش نسبت به نزدیک ترین یاران خود نامرد بوده است؟

عبدالرحمان:" سوار ازبکیه به نایب غلام خان وهمراهان اورا که زیر درختهای جنگل خوابیده بودندرسیده به آنها حمله آوردند.قاصد را نزد من فرستاده اند که به کمک آنها بروم. گفتم کسان من عجب عقلی دارند به عوض اینکه فرار نموده خودرا از مهلکه نجات دهند می خواهند من هم بروم با آنها کشته شوم."( تاج التواریخ ص 68)

� غلام بچه مهوش

عبدالرحمان:"...از ورود من مطلع شده شش نفر غلام بچه مهوش ...به طور پیشکش به جهت من آوردند."(تاج التواریخ ص 45)

� پادشاهی که چرس می کشید

آیا عبدالرحمان چلم و چرس می کشیده است؟

عبدالرحمان: "قلیانی کشیدم خیلی محظوظ شدم."( تاج التواریخ ص 222)

عبدالرحمان سرگردان در مرز های شمال:" و گفت مسافت زیادی را مراجعت نموده به خانه او برویم که از ما پذیرایی نماید و چرس به جهت کشیدن ما،آذوقه به جهت همراهان ما حاضر نموده است." (تاج التواریخ ص 134)

� جنون

عبدالرحمان در مورد کاکایش شیر علی خان چنین مینویسد:" در این بین امیر شیر علی خان درراه بلخ مثل دیوانه ها تکلم می کرد و می گفت چون افغانها[پشتونها] به مخالفت انگلیس از من معاونت نکردند به روسیه رفته قزاقهارا به کمک خود خواهم آورد و زنهای افاغنه را به آنها خواهم بخشید .( تاج التواریخ ص 164)

� سردار اسحاق خان

عبدالرحمان در مورد پسر کاکایش سردار اسحاق خان میگوید:" سردار محمد اسحاق خان پسر عموی غدارخودم .. پسر غیر مشروع عمویم اعظم خان بود که مادرش دختر یکی از ارامنه عیسوی از جمله خدمه حرامسرا و عیال مشروع عمویم نبود."(اج التواریخ ص 251

عبدالرحمان بیشتر از این در مورد خاندان خویش توضیحی ارایه نمی کند.

جعفر رضایی